|
تنها ترین تنها منم |
|
در عمق آرزوی من است که در وجودت خانه ای داشته باشم حتی به مساحت یک یاد |
+ نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 19:20 توسط z.n.s |
+ نوشته شده در جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 18:27 توسط z.n.s |
love is wide ocean that joins two shores عشق اقیانوس وسیعی است که دو ساحل رابه یکدیگر پیوند میدهد life whithout love is none sense and goodness without love is impossible زندگی بدون عشق بی معنی است و خوبی بدون عشق غیر ممکن love is something silent , but it can be louder than anything when it talks عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدایی بلند تر خواهد بود love is when you find yourself spending every wish on him عشق آن است که همه خواسته ها را برای او آرزو کنی love is flower that is made to bloom by two gardeners عشق گلی است که دو باغبان آن را می پرورانند love is like a flower which blossoms whit trust عشق گلی است که در زمین اعتماد می روید love is afraid of losing you عشق یعنی ترس از دست دادن تو no matter what the question is love is the answer پاسخ عشق است سوال هر چه که باشد when you have nothing left but love than for the first time you become aware that love is enough وقتی هیچ چیز جز عشق نداشته باشید آن وقت خواهید فهمید که عشق برای همه چیز کافیست love is the one thing that still stands when all else has fallen زمانی که همه چیز افتاده است عشق آن چیزی است که بر پا می ماند love is like the air we breathe it may not always be seen, but it is always felt and used and we will die without it عشق مثل هوایی است که استشمام می کنیم آن را نمی بینیم اما همیشه احساس و مصرفش می کنیم و بدون آن خواهیم مرد
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت 20:4 توسط z.n.s |
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 18:53 توسط z.n.s |
دوست دارم شمع باشم در دل شبها بسوزم--روشني بخشم به جمعي وخودم تنها بسوزم
--
در زندگي خطا نكن--خطا كردي خلاف نكن--خلاف كردي اعتراف نكن--اعتراف كردي ادعا نكن--ادعا كردي التماس نكن--التماس كردي زندگي نكن
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 13:49 توسط z.n.s |
نقاش نیستم ! اما تمام لحظه های بی تو بودن را درد میکشم . . . . آن قدر عشق تو دارم که اگر آه کشم / ز لبم بوی کباب جگرم میآید ! . من یک نامه عاشقانه ام ، بازم کن / محتاج کمی نوازشم ، یارم باش هر قدر که سکه ای سیاهم ای دوست / در قلک سینه ات پس اندازم کن . . . . یه طرح از چشمات بفرست ، یه آهو اینجاست میخوام روشو کم کنم ! . دلم اعدام عشق است به دار قلب خاموشت / بدان تا لحظه ی مردن نخواهم کرد فراموشت . . . .
: ادامــه مــطــلــب :
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 16:14 توسط z.n.s |
همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟
روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.
تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.
ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.
آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.
گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟
فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:
باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد.
بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟
دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.
ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی.
بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟
نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.
در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم.
وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد. همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه.
تقاضای او همین بود.
همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه.
گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم.
خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟
سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟
آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟
حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش.
مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟
آوا، آرزوی تو برآورده میشه.
آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود .
صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.
در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام.
چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه.
خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعافوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه.
اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده.
نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن
مسخره ش کنن .
آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه .
آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.
سر جام خشک شده بودم. و... شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 20:20 توسط z.n.s |
تقدیم به بهترینم
وقتی می شی نیاز من که نباشی پیش من
اشکای چشامو ببین که می ریزه به پای تو بازم که بی قرارمُ دلواپس نگاه تو
تمام هستی منی بمون همیشه پیش من
اگه شدم عاشق تو نزار که بی تاب بمونم
لالایی شبام تویی نزار که بی خواب بمونم
دارم برات شعر می خونم شاید بیادم بمونی
فقط یه چیز ازت می خوامهمیشه عاشق بمونی
دوست دارم خیلی کم ولی جز این چیزی نبود
واژه ها رو ولش کن عشقمو از چشام بخون
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 18:2 توسط z.n.s |
صد دفعه گفتم لباساتو جلوم تکون نده ، دکتر گفته به گرد گلها حساسیت دارم ! درسته دلت از سنگه ولی اشکال نداره ! آخه فقط من هنوز بت پرست موندم ! هیچ ثروتی بالاتر از مهربانی نیست ، یادت باشه تو خیلی ثروتمندی یه خورده از ثروتت رو هم به ما بدی چی میشه آخه !؟ ای همه غمگین اگر تنها شدی ، من با توام / خسته دل از هر که و هر جا شدی ، من با توام گر به کنج بی کسی نشسته ای با درد خویش / دلگران از مردم دنیا شدی ، من با توام . . . . امروز ما ادم ها به جای اینکه دنبال خواب راحت باشیم دنبال تخت خواب راحت هستیم ، زندگی قشنگ شده ولی خوشمزه نیست . . . .
: ادامــه مــطــلــب :
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 17:31 توسط z.n.s |
چه امید بندم در این زندگانی آیا در این دنیا کسی هست بفهمد هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود از دیده به جاش اشک خون می آید
که در نا امیدی سر آمد جوانی
سرآمد جوانی و ما را نیامد
پیام وفایی از این زندگانی
که در این لحظه چه می کشم ؟ چه حالی دارم؟
چقدر زنده نبودن خوب است ، خوب خوب خوب
هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم
و هنگامی تشنه آتش شدم،
که در برابرم دریا بود و دربا و دریا ...!
دل خون شده ، از دیده برون می آید
دل خون شد از این غصه که از قصه عشق
می دید که آهنگ جنون می آید
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 17:26 توسط z.n.s |
- بله... یه خواهرم شهرستانه، یه برادرم هم خارج از كشور زندگی می كنه یه برادرم كه با خونوادش توی تهرونه... اما خب گرفتار كار و زندگیه... چطور مگه؟!
: ادامــه مــطــلــب :
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 19:5 توسط z.n.s |
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 11:8 توسط z.n.s |
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 11:55 توسط z.n.s |
پت ! پت ! پت ! پت! پت ! پت ! پت ! پت ! پت ! این صدای موتور قلب منه که از دوریت ، به پت پت افتاده !!!.. نهادم به دلت عاشقانه ، دانه عشق / امیدوارم از آن سر زند جوانه عشق . . ...
اشتباهی که همه عمر پشیمانم کرد / اعتمادی بود که بر هر کس من میکردم کبوتر های قلبم را به سویت میپرانم ، شاید از تو آیین محبت بیاموزند . . . . >>———>>> این تیر بخوره تو قلب بد خواهات ! . دلبرم در مذهب ما بی وفائی کار نیست / شمع اگرعاشق نباشد تا سحر بیدار نیست . . . .
کاش میشد وقت رفتن چشم هایم را کنار تو بگذارم تا که در حسرت دیدارت نمانم . . .
.
تا به قله عشق صعود نکنی ، دامنه دوست داشتن را زیر پایت نخواهی دید . . .
.
سکوت سرد فاصله ها تنم را میلرزاند ، به یاد روز هایی که بودنت را نفهمیدم . . .
. چشمام غرق اشک ، دلم غرق خون ، تو چه میدانی از دریائی که میجوشد از درون برای بودن تو . . . .
دلتنگم و دیدار تو درمان من است ، بی رنگ رخت زمانه زندان من است . . .
.
تا کدوم ستاره دنبال تو باشم / تا کجا ی خبر از حال تو باشم
مگه میشه از تو دل برید و دل کند / بگو میخوام تا ابد مال تو باشم . . . .
باران را بهانه کردم و گریستم / تا کسی نداند گرفتار کیستم . . .
.
تا توانی در جهان همراه اهل درد باش / یا مبر نامی ز مردی یا حقیقت مرد باش . . .
.
ای ماه که آسمان خانه توست / به گلم بگو که یار دلدارت دیوانه توست . . .
.
تبسم را نمیتوان خرید نه به گدائی ، نه به زور ستاند و نه دزدید . . .
.
حکایت ما آدم ها ، حکایت درخته ، درختی که به ساقه و ریشه هاش مینازه . . .
.
اگر باد بودم دنیا را با خود میبردم که بفهمه که ارزشی نداره . . .
.
پیامت زیبا ، مرامت بی همتا ، دوستیمون پا بر جا ، به یادتم همه جا . . .
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 16:36 توسط z.n.s |
این غم را به تمام مسلمانان جهان تسلیت می گویم
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 18:38 توسط z.n.s |
ماکساني که به فکرمان هستند را به گريه مي اندازيم. ما گريه مي کنيم براي کساني که به فکرمان نيستند. و ما به فکر کساني هستيم که هيچوقت برايمان گريه نمي کنند. اين حقيقت زندگي است . قصه ها را گفته ايم چيزي نمانده براي گفتن فراموش نکن شايد سالها بعد در گذر جاده ها بي تفاوت از کنار هم بگذريم و بگوييم: آن غريبه چقدر شبيه خاطراتم بود بيا با پاک ترين سلام عشق آشتي کنيم بيا با بنفشه هاي لب جوي آشتي کنيم بيا ازحسرت و غم ديگه باهم حرف نزنيم بيا برخنده ي اين صبح بهار خنده کنيم من براي سالها مينويسم...سالها بعد كه چشمانت عاشق ميشوند... افسوس كه قصه ي مادر بزرگ راست بود...هميشه يكي بود يكي نبود
عجيب است ولي حقيقت دارد. اگر اين را بفهمي، هيچوقت براي تغيير دير نيست.
مرا بسپار به يادت به وقت بارش باران گر نگاهت به ان بالاست و در حال دعا هستي خدا ان جاست دعايم کن که من تنهاترين تنها نمانم
کاش ميشد اسرار دل را نگه داشت و نگفت، تا که روزي معشوق از دست نرود
ميداني که خاصيت عشق اين است زماني که دانستي و دانست اين راز را، هر دو گريزان ميشويد
نميدانم چه رازيست
بذار خيال کنم تو دلتنگيات
غروب که مي شه ياد من مي افتي
تو مالک تمام احساسم هستي
تمام عشقم
تمام احساس ناب دست نخورده ام
که حاضر نيستم،
حتي ذره اي از آن را
با هيچکس تقسيم کنم
با هيچکس
جز تو .
نه ،
احساسم را با تو تقسيم نميکنم بلکه
آن را به تو تقديم ميکنم
تمام احساسم را
تمام عشقم را
+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 17:19 توسط z.n.s |
لحظه های سخته تنها ماندنم با تو یك دنیا قشنگی می شود با تو حتی خوابهای تلخ من یك بغل رویای رنگی می شود هیچ می دانی دلم این روزها بی تو دائم بی قراری می كند؟ عصر بغض آلود و خیس جمعه ها در فراقت سخت زاری می كند؟ نامه های هر شبم را خوانده ای؟ نامه ای از لحظه های انتظار از میان كوچه های تنگ دل نامه ای از باغ سیب بی بهار آسمان هم باز باریدن گرفت می نوازد چنگ باران را خدا بوی خوب خاك و عطر یاد تو می كشد تا شهر رویایت مرا كاش در این لحظه های تلخ درد شانه هایت تكیه گاه گریه بود كاش لبخند قشنگت از دلم غصه های كهنه اش را می ربود چشمهای خیس من در یك امید قلب من در آرزوی وصل توست سوخت باغ هستی ام در این خزان خوب می دانم بهاران فصل توست عاشقت خواهم ماند بی آنکه بدانی دوستت خواهم داشت بی آنکه بگویم درد دل خواهم گفت بی هیچ گمانی گوش خواهم داد بی هیچ سخنی در آغوشت خواهم گریست بی آنکه حس کنی در تو ذوب خواهم شد بی هیچ حراراتی اینگونه شاید احساسم نمیرد
+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 17:4 توسط z.n.s |
روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی. اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری! دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی و سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟ لقمان جواب داد: اگر کمی دیر تر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد. اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهنرین خوابگاه جهان است. و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 11:42 توسط z.n.s |
حوا گناه کرد و عشق آفريده شد جريان آن گناه به عالم کشيده شد آدم براي پاکي و شيطان به جاي نفس حــوّا بـه نام وسوسـه هـا آفــريده شــد مــن با گـنـاه خـوردن يـک سـيب زنـده ام سيبي که از حوالي يک خواب چيده شد من خواب چـشمهاي شما را نديده ام امّا دوباره درتن و جانم دميــده شد ... حسّي که عشقبازي تو باورم شود آهـي که از تـغـزّل نامت شنيده شد عصيانگرم!چو ريشه به خاکت دويـده ام هنگامه اي که پرده به نامش دريده شد خاکي محقّرم که به عشقت هبوط کرد اشــکي مکررم که به پايـت چکيـده شد حـوّاي بـي گـنـاه غـزلهـاي سـرخ و نـاب اين بار در حوالي من با تو ديده شد ... افتــاد از نگاه شما( آدم)نجيب! .... آدم گناه کرد و غزل آفريده شد.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 9:20 توسط z.n.s |
سلام
خیلی وقته نبودم شاید دوستان زیادی منتظر جواباشون بودن معذرت ساناز خانوم سلام من یه مترجم زبان انگلیسیم منم مثل خودت تنها شدم میشه منم نویسنده سایتتون بشم؟؟؟؟جوابتون رو به این شماره SMS کنید.متشکرم از طرف آقا پیمان آقا پیمان شمارتونو ندارم ولی جوابتونو می دم با نهایت تاسف نه از اینکه می خواستین با من باشین ممنون راستی آقا فرید اسم سایتم هست تنها ترین تنها منم واسه همین وبم فقط عاشقونس بازم ازتون معذرت می خوام
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 2:52 توسط z.n.s |